**واماعشق**
اخه یه اتفاق خیلی بدی افتاد عمم براثر یهک تصادف وحشتناک کشته شد ومن تا عمر دارم این اتفاق را فراموش نمی کنم خیلی معذرت می خوام گاهی به عقربه های سرعت شمار نگاه می کردم وسعی داشتم تاسرعتم را کنترل کنم امابه محض اینکه غرق در افکارم می شدم باز ناخودآگاه پایم را روی پدال گاز فشار می دادم .احساس بدبختی می کردم همه نیروهای بدو انرژی های منفی به سراغم امده بودند کارم بد جوری گره خورده بودباید برای چک های ماه اینده ام پول جور می کردم واز طرفی باید به فکر ساختن یک دروغ مصلحتی جانانه بودم تابتوانم همسرودخترم رااز رفتن به مسافرت تابستانی منصرف کنم. این معده درد لعنتی هم امانم رابریده بود هروقت عصبی می شدم به سراغم می امد والان هم درست از همان وقت ها بود اصلا از زندگی ام خسته شده بودم چرا باید به این وضع زندگی ادامه می دادم ؟ من با این همه گرفتاری وبدبختی ...باز نگاهی به سرعتم انداختم،روی۱۴۰بود. سرعتم را کم کردم تا اینکه بلاخره کلافه شدم.باخودم فکر کردم این موقع شب پلیسی درکار نیست ، نهایت جریمه می شم ، عوضش زودتربه خانه می رسم وبه رختخواب می روم ومی خوابم ،بنابراین پایم را روی گاز گذاشتم و حرکت کردم .هنوز۱۰دقیقه ای نگذشته بود که باصدای آژیر ماشین پلیس افکارم به هم ریخت .پلیس چندبار با بلندگو فرمان ایست داد،امامن متوجه نشدم تا اینکه بالاخره سرعتم را کم وکناربزرگراه توقف کردم. خیلی عصبانی بودم.این هم به همه بدبختی هایم اضافه شده بود،مخصوصا وقتی دیدم که یک پلیس زن از ماشین ییاده شدبیشتر عصبانی شدم.همین کم مانده بود که یک زن به من امرونهی کند! پلیس زنی بود حدود۴۵ساله که درلباس فرم ابهت مردانه ای ییدا کرده بود. اوبدون هیچ حرف وتذکری شروع به نوشتن کردو من که فرصت چانه زدن ییدا نکرده بودم ،شروع به دادوفریاد کردم،از بدبختی هایم گفتم ،ازافکارپریشانم،از اینکه چقدر گرفتارم ،از معده دردم وهرچیزی که پیدا کردم گله کردم تا بلکه از شر ان جریمه لعنتی خلاص شوم ودل اوبه رحم بیاید. بعد از کلی پر حرفی ،آن زن برگه ای را که در دستش بودمچاله بود ودور انداخت ودوباره روی برگه جدیدی شروع به نوشتن کرد ومن این بار بیشتر شاکی شدم ،صدایم را بالاتر بردم وبه او گفتم که خیلی بداخلاقی و... خلاصه مودبانه به اوبد و بیراه گفتم .پس از سکوت معنادارش ازاوخواستم که لااقل یک کلمه حرف بزند. در همان لحظه اول یا چشم های نافذش نگاهی پر معنی به من کرد .در نگاهش خیلی حرف ها بود،غم، سرزنش،خستگیوخلاصه خیلی چیز ها کهمن معنی اش را نمی فهمیدم . اوبالاخره لب به سختی باز کرد وبا صدای لزرانی گفت:(فکر می کنی خیلی بدبختی؟) بغض عجیبی در صدایش بود ،همین حس باعث شد که دهان من بسته شود .ازان لحظه به بعد من فقط روبه رویش ایستادم و منتظر شدم تا برگه جریمه را به من دهد. برگه ای را از وسط تا کرد وبه من دادوگفت:(قبل از خرکت این رابخوان) با ترس ولرز کا غذ را باز کردم ودر کمال تعجب دیدم که دست نوشته ای مانند یک نامه است. این نامه چنین بود : روزی روزگاری من بک دختر داشتم ،دختری۶ساله که همه چیز من بود.اویک روز توسط راننده دیوانه ای مثل تو که به هیچ چیز وهیچ کس غیر از خودش فکر نمی کرد ،کشته شد. دختر معصوم من زیر چرخ های بزرگ وبی رحم ماشین آن راننده له شد.اوفقط۳ماه در زندان بودوبعد باپرداخت جریمه نقدی به اغوش خانواده اش برگشت تا دخترش را که دلتنگش شده بود دوباره به اغوش بگیرد . ان مرد ۳بچه داشت ،اما من فقط یکی داشتم وانرا هم قربانی افرادی مثل تو کردم. حالااگرتو همسر وفرزندی داری بدان همان لحظه ای که فرزندت را در اغوش می گیری تمام بدبختی هاو مشکلاتت را فراموش خواهی کرد ودرآن زمان تو خوشبخت ترین مرد روی زمین هستی. من بارها وبار ها سعی کردم آن مرد راببخشم ،اما نتوانستم ،،چرا که داغی را که در دلم هست با هیچ مرحمی در مان نخواهد شد . برایم دعا کن ومراقب باش تا مثل ان مرد بی فکر مادر دیگری را دردمند نکنی .دخترم همه چیز من بود.... امیدوارم چیزه خوبی بوده باشه
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








